سلام
( حرف دلم )...
سلام بر اشناي دل
اي كه مرحم بر تنهايي هاي من هستي
امدي تو
سبز سبزم كردي ، با نهايت عشق
مي خوام از دل حرفي بگويم
از تمام بودنت
از تمام لحظه هاي كه برايم با تو معنا دارد
تو كه چون گل به باغ متروكه ي قلبم زينت بخشيدي
و سراسر مرا مملو از بودن خود كرده اي
مي خوام تنها از تو بگويم و از تو دم بزنم
تو تنها نگين زيبايي هستي در زندگاني من كه مي درخشي
مثل شبنم بر تن من مي درخشي
و چون رز خوش بو زندگاني مرا معطر كرده اي
چون سروي با استقامت در زمين من ريشه كرده اي
و از من براي خود تكيه گاهي قرار داده اي
حرفهايت مرا مي شويد از هر چه بديست
مي خواهم فرياد كنم از خوشحالي دستهايت مال من است
دستهايت پره از خوبي هاست
تو چون بهاري كه خزانم را شكوفا كرده اي
و كبوتر هاي سفيد را دوباره باز گرداندي
اري مي خواهم از دل سخني گويم
بشنو اين حرف اول و اخر من خواهد بود از براي تو
اين حرف صادقانه خواهد بود براي تو تا ابد
حرفم فقط به خاطر توست و براي توست اي بهترين
خوب گوش كن اي كه زمزمه ي هميشگي زبانم هستي
حال خواهم گفت تمام احساسات درونيم را براي تو تنها با يك كلمه
ان هم فقط همين است
عاشقانه دوستت دارم ...
و اين جمله را تا ابد در سينه ام نگه خواهم داشت
چون تنها دليل ان وجود مهربان تو در كنار من است

هميشه سر سبز
?
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 21:52 توسط اسماعیل قدیمی
|